شير باش نه روباه
شير سلطان جنگل است ، در حالی که نه بدن ورزیده گوریل، نه قدرت بازو خرس، نه سرعت پلنگ، نه خیز آهو، نه درندگی گرگ، نه حیله گری روباه و نه خصلت کفتار را دارد ولی او را سلطان جنگل مینامند!! شیر به دلیل خصائص رفتاریش سلطان جنگل است، چون تا گرسنه نباشد شکار نمیکند( درنده خو نیست)، در وقت گرسنگی شکار را به اندازه نیازش انتخاب میکند ( طماع نیست)، در بین حیوانات قوی ترین را انتخاب میکند(ضعیف کش نیست)، از میان حیوانات ماده های باردار را شکار نمیکند، ( رحم و شفقت دارد)، بعد از شکار اول اجازه میدهد خانواده تغذیه کنند ( از خود گذشتگی دارد)، هیچ گاه باقیمانده غذا را دفن یا از دسترس دیگر حیوانات دور نمیکند( بلند نظر و سفره گذار است)و در وقت مریضی یا کهولت گله را رها میکند تا مزاحم آنها نباشد
|
یکی روبهی دید بی دست و پای |
|
فرو ماند در لطف و صنع خدای |
|
که چون زندگانی به سر میبرد؟ |
|
بدین دست و پای از کجا میخورد؟ |
|
در این بود درویش شوریده رنگ |
|
که شیری برآمد شغالی به چنگ |
|
شغال نگون بخت را شیر خورد |
|
بماند آنچه روباه از آن سیر خورد |
|
دگر روز باز اتفاقی فتاد |
|
که روزی رسان قوت روزش بداد |
|
یقین، مرد را دیده بیننده کرد |
|
شد و تکیه بر آفریننده کرد |
|
کز این پس به کنجی نشینم چو مور |
|
که روزی نخوردند پیلان به زور |
|
زنخدان فرو برد چندی به جیب |
|
که بخشنده روزی فرستد ز غیب |
|
نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست |
|
چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست |
|
چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش |
|
ز دیوار محرابش آمد به گوش |
|
برو شیر درنده باش، ای دغل |
|
مینداز خود را چو روباه شل |
|
چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر |
|
چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟ |
|
چو شیر آن که را گردنی فربه است |
|
گر افتد چو روبه، سگ از وی به است |
|
بچنگ آر و با دیگران نوش کن |
|
نه بر فضلهی دیگران گوش کن |
|
بخور تا توانی به بازوی خویش |
|
که سعیت بود در ترازوی خویش |
|
چو مردان ببر رنج و راحت رسان |
|
مخنث خورد دسترنج کسان |
|
بگیر ای جوان دست درویش پیر |
|
نه خود را بیگفن که دستم بگیر |
|
خدا را بر آن بنده بخشایش است |
|
که خلق از وجودش در آسایش است |
|
کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست |
|
که دون همتانند بی مغز و پوست |
|
کسی نیک بیند به هر دو سرای |
|
که نیکی رساند به خلق خدای |