گزيده اي از بوف كور

در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره در انزوا روح را اهسته مي خورد و مي تراشد.
اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد چون عموما عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردني را جزو اتفاقات و پيش امدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر كسي بگويد يا بنويسد مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي كنند ان را با لبخند شكاك و تمسخراميز تلقي كنند.
زيرا بشر هنوز چاره و دوائي برايش پبدا نكرده و تنها داروي فراموشي توسط شراب و خواب مصنوعي به وسيله ي افيون و مواد مخدره است ولي افسوس كه تاثير اين گونه داروها موقت است و پس از مدتي به جاي تسكين بر شدت درد مي افزايند...
Sadegh Hedayat

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN…………………

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟

SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد

BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت

“STUPID RAIN”
باران احمق

انتخاب بر سر دو راهي


بود در یک جنگل زردی دو راه
راه خوب و بد، درست و اشتباه

هر دو را رفتن، مرا مقدور نیست
گرچه این از آن یکی ره دور نیست

من نگه کردم یکی را از دو راه
تا شناسم راه نیک از اشتباه

راه زیبا بود و ساکت، بس عجیب
راه بکری از هیاهو بی‌نصیب

راه دیگر راه سبزی پر درخت
انتخاب یک از آن دو بود سخت

راه سبزی بود اما عابران
مانده جاپاشان بر آن ره بی‌گمان

صبح گسترده به روی هر دو راه
هر دو یکسان نزد خورشید پگاه

راه دیگر راه بکر و بی‌عبور
تازه بود آن راه زیر موج نور

نیست رد پایی آن‌جا از کسی
راه تنها، غرق بوی اطلسی

روز دیگر من قدم برداشتم
گرچه تردیدی درونم داشتم

چون که دانستم که ره طولانی است
راه پی‌درپی و بی پایانی است

بود تردیدی مرا در فکر و جان
باز باید گشت آیا این زمان؟

با گذشت ماه‌ها و سال‌ها
یک صدای پر ز حسرت، آشنا

با کلامی پر زحسرت، پر ز آه
گویدم گشتی اسیر اشتباه

حال با اندوه گویم من چنین:
سال‌های پیش در این سرزمین

بود در یک جنگل زردی دو راه
راه خوب و بد، درست و اشتباه

انتخابم بود راه بی‌عبور
راه ساکت، از هیاهوها به دور

هر تفاوت هست آری از همین
انتخاب راه بی‌رهرو، چنین(ترجمه  شعر راه نرفته از رابرت فراست)

Ghader, [17.06.17 15:52]
Ghader, [17.06.17 15:51]
بود در یک جنگل زردی دو راه
راه خوب و بد، درست و اشتباه

هر دو را رفتن، مرا مقدور نیست
گرچه این از آن یکی ره دور نیست

من نگه کردم یکی را از دو راه
تا شناسم راه نیک از اشتباه

راه زیبا بود و ساکت، بس عجیب
راه بکری از هیاهو بی‌نصیب

راه دیگر راه سبزی پر درخت
انتخاب یک از آن دو بود سخت

راه سبزی بود اما عابران
مانده جاپاشان بر آن ره بی‌گمان

صبح گسترده به روی هر دو راه
هر دو یکسان نزد خورشید پگاه

راه دیگر راه بکر و بی‌عبور
تازه بود آن راه زیر موج نور

نیست رد پایی آن‌جا از کسی
راه تنها، غرق بوی اطلسی

روز دیگر من قدم برداشتم
گرچه تردیدی درونم داشتم

چون که دانستم که ره طولانی است
راه پی‌درپی و بی پایانی است

بود تردیدی مرا در فکر و جان
باز باید گشت آیا این زمان؟

با گذشت ماه‌ها و سال‌ها
یک صدای پر ز حسرت، آشنا

با کلامی پر زحسرت، پر ز آه
گویدم گشتی اسیر اشتباه

حال با اندوه گویم من چنین:
سال‌های پیش در این سرزمین

بود در یک جنگل زردی دو راه
راه خوب و بد، درست و اشتباه

انتخابم بود راه بی‌عبور
راه ساکت، از هیاهوها به دور

هر تفاوت هست آری از همین
انتخاب راه بی‌رهرو، چنین(ترجمه  شعر راه نرفته از رابرت فراست)


The Road Not Taken
Robert Frost (1874-1963)

Two roads diverged in a yellow wood,
And sorry I could not travel both
And be one traveler, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth;
Then took the other, as just as fair,
And having perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear;
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same,
And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black.
Oh, I kept the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.
I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I—
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference.

نكاتي براي تقويت مغز

خندیدن موضوع خنده‌داری نیست، این فرایند بخش‌های زیادی از مغز را درگیر می‌کند. خندیدن برای فعالسازی مغز‌ بسیار موثر است و مواد شیمیای تقویت‌کننده‌ای در بدن شما در هنگام خندیدن رها می‌شود. تحقیقات نشان می‌دهد که خندیدن برای چند دقیقه در هر روز موجب بهبود وضعیت روحی، افزایش احساس خوشبختی و افزایش عملکرد مغز در خلاقیت می‌شود.

با استفاده از غذاهای سالم می توان هوش را افزایش داد. طبق تحقیقاتی که در یک موسسه در نیویورک انجام شده، اگر شما در وعده ناهار غذایی بخورید که هیچگونه مواد نگهدارنده و یا طعم‌دهنده مصنوعی نداشته باشد، 14 درصد در تست IQ امتیاز بهتری کسب خواهید کرد. این کشف بسیار چشمگیر است و نشان می‌دهد که عملکرد مغز به شدت به نوع تغذیه وابسته است.

تحليل شاه  عباس از گزارشهاي زيردستان


گويند كه روزى شاه عباس صفوى از وزيرش پرسيد: امسال اوضاع اقتصادی كشور چگونه است؟
وزير گفت: الحمدالله به گونه ای است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند.
شاه عباس گفت:
نادان اگر اوضاع مالي مردم خوب بود میبايست كفاشان به مكه میرفتند نه پينه‌دوزان، چون مردم نمیتوانند كفش بخرند ناچار به تعميرش می پردازند، بررسی كن و علت آن را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم...

چگونه می توانم خدمت بیشتری به مردم ارائه کنم

تنها سوالی که Daniel Ally را میلیونر کرد
هرروز تلفن همراهم پر از پیامک هایی می شود که خوانندگان و مخاطبان من از می خواهند که در مورد چگونگی میلیونر شدنم به آنها بگویم. جواب من همیشه باعث غافلگیری آنها می شود. بگذارید جوابم را به این صورت بگویم: درآمد یک میلیون دلار در سال تلاشی برابر با درآمد ۱۰ هزاردلاری در سال می طلبد. تفاوت این دو در میزان تلاشی نیست که شما می کنید، بلکه طرز فکر شما در مورد تلاشتان است. من قبل از اینکه پولدار شوم، ده ها شغل مختلف داشتم. در واقع یادم می آید که شغلی در یک کارخانه ماشین سازی داشتم که باید ساعت سه بامداد از خواب بیدار می شدم و کلی پیاده روی می کردم، یک جورایی پادو بودم و یا حتی بدتر. بعد از آن باید در ساعت نه صبح به مدرسه می رفتم که به زحمت می توانستم درس یاد بگیرم. اما در جایی در اعماق قلبم می دانستم که راه بهتری برای پول درآوردن وجود دارد. اما چگونه؟ به هرصورت دیگر نمی توانستم ببینم که روزبه روز از کارافتاده تر و فرتوت تر می شوم. می دانستم که تا آخر عمر در این بدبختی نخواهم ماند و خسته شده بودم از آن همه بی ارزشی. بعد سالها از این شاخه به آن شاخه پریدن، سرانجام این سوال را یاد گرفتم که زندگی من را تغییر داد:
چگونه می توانم ارزش بیشتری به مردم بیشتری در کمترین زمان بدهم؟
با پرسیدن این سوال به سرعت این سوال به ذهنتان می آید که چگونه می توانم برای مردم بیشتری بهتر باشم، آن هم در سریع ترین زمان ممکن. بیایید این سوال را به سه قسمت تقسیم کنیم:
چگونه می توانم ارزش بیشتری برسانم؟
در واقع این سوال به این معنا است: چگونه می توانم خدمت بیشتری به مردم ارائه کنم؟ این باعث می شود که شما بخواهید که هرآنچه را که از دستتان بر می آید در اختیار مردم بگذارید. در ابتدای کسب و کارم، آنقدری سرمایه نداشتم که بتوانم شغلم را وسعت بدهم و به مردم هر آنچه را که می خواهند بدهم. اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که تنها راهی که من را پیروز می کند، این است که خدمتی را به مردم ارائه دهم که اگر جای آنها بودم انتظار همان خدمت را داشتم. پس تلاش کردم تا بهترین کیفیت را به مردم ارائه دهم که به طور مناسبی باعث افزایش ارزشی کسب و کارم در بازار می شد. هرماه شغلم در میان مردم، بیشتر ریشه می دواند و آنها را بیشتر جذب می کرد. شما با ثروتمند کردن دیگران می توانید خود را ثروتمند کنید.
چگونه می توانم به افراد بیشتری دسترسی داشته باشم؟
مطالعات نشان می دهد که متوسط افراد جامعه به طور متوسط با ۲۷ نفر در روز به طور مستقیم و یا غیر مستقیم در ارتباط هستند. شما همیشه می توانید این آمار را افزایش دهید.
اینکه چه تعداد مردمی با کار شما آشنا می شوند و چند بار به شما مراجعه می کنند. من با افزایش این دو می خواهم ارزشم را نشان دهم که راز موفقیت من است. با وجود فناوری شما می توانید کسب و کار خود را جهانی سازید، اما مراقب باشید که در این راه بر سر ارزش هایتان معامله نکنید. نکته کلیدی اینجاست که شما باید دانه بیشتری بکارید. هرچه قدر بیشتر بکارید بیشتر برداشت خواهید کرد.
چگونه می توانم زمان کمتری مصرف کنم؟
زمان باارزش ترین موهبت است و همه ما به آن نیاز داریم. این سوال کارایی و بازده شما را بالا می برد. نه تنها شما یک خدمت باکیفیت را به تعداد بیشتری از مردم عرضه می کنید بلکه این کار را در کوتاه ترین زمان ممکن انجام می دهید. اگر تنها یک چیز برای دانستن وجود داشته باشد این است که زمان شما کم است. حتی در سن ۲۱ سالگی هم این را می دانستم. متاسفانه بیشتر افراد کوچک فکر می کنند و خود را از نعمت های این جهان محروم می کنند. پس زمان آن است که سرعت خود را افزایش داده و نتایج بیشتری بگیرید.
اگر تنها دسترسی خود را دوبرابر کنید، درآمد خود را دوبرابر کرده اید. به راه هایی فکر کنید که خدمات شما را به مردم بیشتری در کمترین زمان ممکن برساند و شما پولدارتر از آنی خواهید شد که حتی فکرش را بکنید. این سه سوال را در یک یادداشت بنویسید و آنها هرروز تکرار کنید و ببینید که چه نتایج خوبی می گیرید.


برگرفته از وبلاگ کارخانه تبدیل فکر به ثروت

روزگار قحطي

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است .

به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟

جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟

آن عارف بزرگ گفت:
از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم...

اگر ميخواهي فراموش نشوي...

اگر می خواهی پس از مرگ فراموش نشوی،
یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد،
یا کاری کن که قابل نوشتن باشد...

👤 بنجامین فرانکلین

دنياي ديجيتال

دنياي امروز ما !

-  الو، پیتزا گوردون؟
-  خیر آقا، پیتزا گوگل.
-  آه، ببخشید؛ اشتباه گرفتم.
-  خیر آقا؛ گوگل اونو خریده.
-  بسیار خوب؛ لطفاً سفارش مرا یادداشت کنید.
-  بله آقا؛ مثل معمول باشه؟
-  معمول؟ مگر شما منو می‌شناسین؟
-  طبق برگه داده‌های سفارش دهندگان ما، در ۱۲ مرتبه پیشین، شما پیتزا با پنیر، سوسیس با لایی ضخیم سفارش داده‌اید.
-  بسیار خوب؛ این دفعه هم همون باشه.
-  می‌توانم پنیر ریکوتا، سبزی شابانک (arugula) با گوجه خشک را به شما توصیه کنم؟
-  چی؟ من از سبزی‌ها متنفّرم.
-  ولی وضعیت کلسترول شما خوب نیست، آقا.
-  شما از کجا می‌دونین؟
-  شماره تلفن ثابت شما با اسمتان را در راهنمای مشترکین وارد کردیم؛ نتیجه آزمایش خون شما در هفت سال گذشته به دست آمد.
-  بسیار خوب؛ امّا این پیتزا را نمی‌خواهم! من دارو می‌خورم.
-  ببخشید؛ امّا شما داروی خودتان را مرتّب نمی‌خورید؛ از پایگاه داده‌های تجاری ما معلوم می‌شود که شما در چهار ماه گذشته فقط یک بسته سی‌تایی قرص کلسترول را در شبکه فروش دارو خریداری کرده‌اید.
-  من مقدار بیشتری از داروخانه دیگری گرفتم.
-  در صورت کارت اعتباری شما ثبت نشده است.
-  نقد پرداخت کردم
-  امّا طبق صورت حساب بانکی شما، آنقدر وجه نقد برداشت نکرده‌اید.
-  من منبع دیگری برای پول نقد دارم.
-  این موضوع در اظهارنامه مالیاتی شما ذکر نشده است؛ مگر آن که منبع درآمدی داشته باشید که اظهار نکرده باشید.
-  به جهنّم!
-  متأسّفم آقا، ما این اطّلاعات را فقط به قصد کمک به شما استفاده می‌کنیم.
-  کافیه! از گوگل و فیسبوک و تویتر و واتساپ حالم به هم می‌خوره. می‌روم به جزیره‌ای بدون اینترنت، تلویزیون کابلی، که هیچگونه خطّ تلفن موبایل در آنجا وجود نداشته باشه و کسی مراقب من نباشه و جاسوسی منو نکنه.
-  متوجّهم آقا، امّا شما ابتدا باید گذرنامه خود را تمدید کنید؛ چون ۵ هفته پیش اعتبارش تمام شده است!

خودت باش


ﺭﻭﺯﯼ ﺳﮕﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﺭ ﭼﻤﻦ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ.
ﺳﮓ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﭼﻤﻦ ﮔﺬﺷﺖ.
ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻈﺮﻩ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ.
ﺁﺧﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﮓ ﻋﻠﻒ ﺑﺨﻮﺭﺩ.
ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ : ﺍﻭﯼ ! ﺗﻮ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﯽ؟ ﭼﺮﺍ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ؟!
ﺳﮕﯽ ﮐﻪ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎﺩ ﺩﺭ ﮔﻠﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ؟ ﻣﻦ ﺳﮓ ﻗﺎﺳﻢ ﺧﺎﻥ ﻫﺴﺘﻢ.

ﺳﮓ ﺭﻫﮕﺬﺭ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺳﮓ ﺣﺴﺎﺑﯽ ! ﺗﻮ ﮐﻪ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ؛ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﺮﺍ ﺳﮓ ﻗﺎﺳﻢ ﺧﺎﻥ؟
ﺍﮔﺮ ﻻﺍﻗﻞ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﯽ ﺟﻠﻮﺕ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺯ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ؛ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻋﻠﻒ ﻣﯽﺧﻮﺭﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﺮﺍ ﺳﮓ ﻗﺎﺳﻢ ﺧﺎﻥ؟ ﺳﮓ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ...

👤 ابراهیم یونسی ـ زمستان بی‌بهار
📚 #تکه_کتاب

تاثير رفتار با كودكان در آينده كودك

از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم. مرد اول می‌گفت: «چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مدادهای دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مداد برداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام می‌دادم ولی کم‌کم بر ترسم غلبه کردم و از نقشه‌های زیادی استفاده کردم تا جایی که مدادها را از دوستانم می‌دزدیدم و به خودشان می‌فروختم. بعد از مدتی این کار برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کارهای بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفه‌ای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفه‌ای شدم!» مرد دوم می‌گفت: «دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به ماردم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت خوب چه کار کردم بدون مداد؟ گفتم از دوستم مداد گرفتم. مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه. چیزی نخواست. مادرم گفت پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟ گفتم چگونه نیکی کنم؟ مادرم گفت دو مداد می‌خریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود. آن مداد را به کسی که مدادش گم مي‌شود می‌دهم و بعد از پایان درس پس می‌گیرم. خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن قدر که در کیفم مدادهای اضافی بیشتری می‌گذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم. با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود. ستاره کلاس شده بودم به گونه‌ای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره می‌شناختند و همیشه از من کمک می‌گرفتند. حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگترین جمعیت خیریه شهر هستم.» 🆔 @Kheyriyeh_ValieAsr_Kashan