ديد مردم نسبت به آدم موفق و ناموفق

تيم صاحب نامي حتما مي شناسيد كه وقتي در چند بازي بد نتيجه ميگيرد اين روند تكرار مي شود . مهاجمان ديگر به سادگي موقعيت گل را خراب ميكنن. دروازه بان شوتهاي ساده را نمي تواند بگيرد . دفاع به سادگي جا مي ماند . مربي كمتر تعويض ميكند و همه  از تعويضهاي او انتقاد ميكنند . مربي قدرت رهبري خود را از دست ميدهد . بازيكنان مربي راقبول ندارند  و معمولا به صورت چن نفري نقشه هايشان را اجرا ميكنند و يا تكروي ميكنند .مربي مدام از داور ناراضي است و علت باخت را داور ميداند.و در عمل تيم بسيار ضعيف مي شود و كار به تعويض مربي ميكشد و مربي جديد هم معمولا تعدادي از بازيكنان را تعويض ميكند تا كمي اوضاع بهتر شود و جو عوض شود و تماشاگران دوباره حمايت كنند

برعكس آن تيمي كه خوب نتيجه ميگيرد از همان شروع بازي به گل مي رسد و دفاع و دربازه بان كمتر اشتباه ميكند و مهاجمان اكثر موقعيت گلها را به گل تبديل ميكنند . نيمه دوم هم مربي بازيكنان ضعيفتر را به ميدان مي آورد و جالب است كه آن بازيكنان هم به بهترين شكل خودشان را نشان ميدهند تا در تيم جا بيفتند .

تماشاگران راضي هستند و مدام تشويق ميكنند و حمايت ميكنند و مربي را كاملا قبول دارند. همه از مربي حمايت ميكنند و كمتر به داور گير ميدهند .

اين مصداق در مورد آدمهاي موفق و ناموفق هم صادق است و دقيقا اينگونه در مورد آنها قضاوت ميشود . آدم موفق تمام كارهاي اشتباهش موجه است و آدم ناموفق بهترين ايده هايش مضحك به نظر ميرسد .

مقايسه يك مادر كارآفرين با بعضي از جوانان پر ادعاي كار آفرين .

مقايسه يك مادر كارآفرين با بعضي از جوانان پر ادعاي كار آفرين .

امروز مادر پيري را ديدم كه درمحوطه باز  مترو جوانمرد  نشسته بود و با قلاب و ميل بافتني مشغول بافت كيسه و ليفهاي جالبي بود . ابزار توليد او همان ميل بافتني و قلابش بود . مصالح مورد نيازش نخ و كاموا در چند رنگ بود . محل كارخانه او محوطه مترو يا كنج اتاق خانه اش بود . طرح كارش را خودش ميداد . فروشگاهش همان مترو بود و كارگرش خودش بود و فروشنده و بازارياب و مسئول تبليغاتش و منشي او ، خودش بود .

برعكس او حوانان تحصيل كرده و كار آفرين ما اغلب در كنج خانه مينشينند و به طرحهايشان فكر ميكنند . آنها براي عملي شدن ايده هايشان به دنبال وام يك ميلياردي و دفتر كار مجلل و شيك هستند . همچنين محوطه هزار متر و بالاتر براي توليد محصولاتشان مي خواهند و براي اداره سيستم  خود مدير عامل ، مديرتوليد ، مدير فروش ، انباردار ، حسابدار ، منشي ، راننده ، مدير تداركات ، مدير بازاريابي، مدير اداري ، كارشناسان مختلف مكانيك، عمران ، برق ، كامپيوتر و... را در چارت سازماني خود در نظر ميگيرند .ماشين آلات مد نظر آنها ساخت آلمان و ژاپن و... مي باشد .

البته اينها بعد از تلاش بسيار زمين يا دفتر اجاره اي مورد نظر يا بعضي از نفراتي كه مناسب كارشان مي باشد را پيدا ميكنند . در نهايت اگر ايده شان را عملي كنند يا بازار ندارند يا عملا غير اقتصادي است و ورشكست مي شوند .

مسير زندگي

الهی خم نشی وقتی که دردات
رویه شونت مثه یه کوله باره
تو میتونی بری از پا نیفتی
دیگه این راه برگشتن نداره
مسیره زندگی مثله یه روده
که آخر دل به دریا میسپاره
اگه بالا و پایین داره اما
تهش حسه رسیدن موندگاره

قبولش کن اگه حتی شکستی
نگو هرگز امیدت میره از دست
تو میتونی بری و پر بگیری
اگه شوقه رهایی تو دلت هست
نگو هرگز امیدت میره از دست
مبادا وقته رفتن کم بیاری
مسیره زندگی مثله یه روده
که یعنی راهی جز رفتن نداری
برو تا آخر دنیا سفر کن
سفر کن تا دلت آروم بگیره
سفر مثله یه مرهم دلنشینه
نذار حسش تویه قلبت بمیره
مسیره زندگی مثله یه روده
که آخر دل به دریا میسپاره
اگه بالا و پایین داره اما
تهش حسه رسیدن موندگاره
نگو هرگز امیدت میره از دست
مبادا وقته رفتن کم بیاری
مسیره زندگی مثله یه روده

که یعنی راهی جز رفتن نداری

سياوش قميشي

راز مهم موفقيت از زبان ارسطو

روزی مردی از سقراط پرسید راز موفقیت در چیست ؟

سقراط گفت:فردا به کنار نهر بیا تا بگویم .صبح فردا مرد به کنار رود رفت و همراه با سقراط به آب زدند هنگامی که آب به چانه شان رسید سقراط سر مرد جوان را گرفت و به زیر آب فرو برد مرد تقلا کرد تا خود را نجات دهد تا اینکه صورتش به کبودی گرایید .در این هنگام سقراط او را رها کرد .

مرد بلافاصله نفسی عمیق کشید و ریه اش را از هوا پر کرد .

سقراط پرسید:زیر آب که بودی چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی ؟گفت:هوا

گفت:هر زمان به همین میزان که مشتاق هوا بودی اشتیاق به موفقیت داشتی تلاش خواهی کرد آن را بدست آوری راز دیگر ندارد.



با آدم پرانگيزه و شاد دوست شو

قانونی داریم که همیشه صادق است:""ما به محیط مان عادت می کنیم""
 
اگر با آدم های بدبخت نشست و برخواست کنید، کم کم به بدبختی عادت می کنید و فکر می کنید که این طبیعی است.

اگر با آدم های غرغرو همنشین باشید عیب جو و غرغرو می شوید و آن را طبیعی می دانید

اگر دوست شما دروغ بگوید، در ابتدا از دستش ناراحت می شوید ولی در نهایت شما هم عادت می کنید به دیگران دروغ بگوییدو اگر مدت طولانی با چنین دوستانی باشید، به خودتان هم دروغ خواهید گفت.

اگر با آدم های خوشحال و پر انگیزه دمخور شوید شما هم خوشحال و پرانگیزه می شوید و این امر برایتان کاملا طبیعی است.

"تصمیم بگیرید به مجموعه افراد مثبت ملحق شوید وگرنه افراد منفی شما را پایین می کشند و اصلا متوجه چنین اتفاقی هم نمی شوی"

قدم اول را بردار

شخص ساده لوحي مكرر شنيده بود كه خدا روزی رسان  است.به همين خاطر به اين فكر افتاد كه به گوشه مسجدي برود و مشغول عبادت شود و از خداوند روزي خود را بگيرد. يك روز از سر صبح به مسجد رفت و مشغول عبادت شد همين كه ظهر شد از خداوند طلب ناهار كرد. هرچه به انتظار نشست برايش ناهاري نرسيد تا اينكه شام شد و او باز از خدا طلب خوراكي براي شام كرد و چشم به راه ماند و خبری از غذا نشد . چند ساعتي از شب گذشته درويشي وارد مسجد شد و در گوشه ای نشست و شمعي روشن كرد وشروع به خوردن غذا کرد. مرد ساده لوح كه از صبح با شكم گرسنه از خدا طلب روزي كرده بود و در تاريكي و به حسرت به خوراك درويش چشم دوخته بود. ديد درويش نيمي از غذا را خورد و به زودی باقيش را هم مي خورد بي اختيار سرفه اي كرد. درويش كه صداي سرفه را شنيد گفت: « بفرما » مرد بينوا كه از گرسنگي داشت مي لرزيد مشغول خوردن شد. وقتي سير شد درويش شرح حالش را پرسيد و آن مرد هم حكايت خودش را تعريف كرد. درويش گفت:«فكر كن اگر تو سرفه نكرده بودي من از كجا مي دانستم كه تو اينجايي تا به تو تعارف كنم و تو هم به روزي خودت برسي؟ شكي نيست كه خدا روزي رسان است اما يك سرفه ای هم بايد كرد!”

داستان بالا حکایت این روزهای بخش عمده ای از جامعه جوان ماست .جوانانی که شنیده اند شرایط کشور تغییر کرده و امروز میتواند با یک ایده خوب با بهره گیری از شرایط مسیر موفقیت را طی کنند و به آرزوهای بزرگشان برسند. آرزوهایی مثل داشتن کسب و کار های بزرگ و بین المللی،ثروت ،شهرت و …اینها را تعداد شرکت کنندگان در انواع رویدادهایی که افراد موفق در آن داستان موفقیت خود را نقل میکنند میشود فهمید .

سوال اینجاست که آیا با نشستن و حرف زدن و دعا کردن و رویا بافتن اتفاقی می افتد ؟ آیا با کوش دادن بارها و بارها به حرف های افراد موفق و بررسی زندگی آنها و خواندن هزاران جلد کتاب میتوانیم موفق شویم ؟

قطعا پاسخ این است که نه ! یک سرفه ای هم باید کرد ! باید یک اقدام عملی کرد باید حرکتی کرد تا موفقیت به سمت ما جلب شود. باید کاری کرد که  چیزی برای ارائه فراهم شود.رویداد های مختلف استارتاپی میتواند محل خوبی برای طرح ریزی یک شروع حرکت باشد البته به شرطها و شروطها  :

  1. دست از کپی کردن کسب و کارهای دیگر و مدل های آنها برداریم

  2. دست از فکر کردن به این موضوع که همه استارتاپ ها در حوزه فناوری وب هستند برداریم

  3. بزرگ تصور کنیم اما کوچک و سریع اقدام کنیم .

  4. رویداد را مکانی آموزشی ببینیم نه مکانی رقابتی و البته نه مکانی تفریحی

  5. تیمی را انتخاب کنیم که توانمندی های مورد نیاز ما برای شروع مسیر را داشته باشند (توانمندی فنی،توانمندی کسب و کار و توانمندی مدیریت و کنترل برنامه و روند ) تا بعد از رویداد ها بتوانیم مسیر را ادامه بدهیم .قرار نیست با دوستانمان به اردو برویم .

یادمان باشد : اگر قرار بود با دوستان فعلی مان که با آنها به تفریح میرویم  کسب و کاری را شروع کنیم  تا الان اتفاق افتاده بود .بهتر است از دایره افرادی که میشناسید افراد مناسب و حرفه ای تر رو به عنوان همراهان تیمتون انتخاب کنید .

رویداد های نزدیک رو بررسی کنید و اونهایی که باعث شور و هیجان در شما میشه رو انتخاب کنید .

توصیه آخر : برای به دست آوردن موفقیت فقط حرف کافی نیست ،کلاس رفتن کافی نیست …..

یک سرفه ای هم باید کرد ..!

بزن باران

متن آهنگ بزن باران حبیب

بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آ وار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جوباران پراز سنگ
بزن باران که وقت لایروبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
بپا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بی صبرند یاران
نمان خاموش گریان شو بباران
بزن باران بشوی آلودگی را
زدامان بلند روزگاران
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آ وار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جوباران پراز سنگ
بزن باران که وقت لایروبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است

شروع كن

منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی . یا خدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را. بجو مارا، تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی، عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم.
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من آفریدم، بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور
آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را.
این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مرابا قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو، جزمن کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد

کیوان شاهبداغی

شروع كن یک قدم با تو ؛ تمام گام های مانده اش با من

بخوان ما را

منم پروردگارت
خالقت از ذره ای نا چیز

صدایم كن

آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من هدیه ات كردم

بخوان ما را

منم معشوق زی
بایت
منم نزدیك تر از تو، به تو

اینك صدایم كن

رها كن غیر ما را، سوی ما بازآ

منم پرو دگار پاك بی همتا
منم زیبا، كه زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل
 پروردگارت با تو می گوید:

تو را در بیكران دنیای تنهایان 
رهایت من نخواهم كرد

بساط روزی خود را به من بسپار
رها كن غصه یك لقمه نان و آب فردا را

تو راه ِ بندگی طی كن
عزیزا، من خدایی خوب می دانم

تو دعوت كن مرا بر خود
به اشكی یا صدایی، میهمانم كن
كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست میدارم

طلب كن خالق خود را
بجو ما را

تو خواهی یافت

كه عاشق میشوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
كه وصل عاشق و معشوق هم
 آهسته می گویم ، خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاك با ایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن
 تكیه كن بر من

قسم بر روز، هنگامی كه عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما دور
رهایت من نخواهم كرد

بخوان ما را

كه می گوید تو خواندن را نمی دانی؟
تو بگشا لب

تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟
رها كن غیر ما را

آشتی كن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هر كس به جز با ما، چه می گویی؟

و تو بی من چه داری؟هیچ!
بگو با من چه كم داری عزیزم، هیچ!!

هزاران كهكشان و كوه و دریا را 
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من

ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم

تویی زیباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین مهمان دنیایم

كه دنیا، چیزی چون تو را، كم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم

نمی خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیا كسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشكستی
 ببینم، من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت، یك لحظه هم یادم نمیكردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟؟
كه می ترساندت از من؟

رها كن آن خدای دور
آ‌ن نامهربان معبود
 آن مخلوق خود را
این منم پرور دگار مهربانت، خالقت

اینك صدایم كن مرا،با قطره اشكی
به پیش آور دو دست خالی خود را

با زبان بسته ات كاری ندارم
لیك غوغای دل بشكسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاكیم
آیا عزیزم، حاجتی داری؟

تو ای از ما
كنون برگشته ای، اما

كلام آشتی را تو نمیدانی؟
 ببینم، چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟

بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما

اینك وضویی كن
خجالت میكشی از من

بگو، جز من، كس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم كن

بدان آغوش من باز است
برای درك آغوشم

.

.

.


شروع كن

یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من

کیوان شاهبداغی

اعتماد به نفس 3

ادیسون به خانه بازگشت و یادداشتی به مادرش داد و گفت: این را آموزگارم داد و گفت فقط مادرت بخواند. مادر درحالیکه اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند: فرزند شما یک نابغه است و این مدرسه برای او کوچک است، لطفا آموزش او را خود بر عهده بگیرید.
سالها گذشت و مادرش از دنیا رفته بود، روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد که ناگهان برگه ای در میان شکاف دیوار او را کنجکاو کرد. وقتی برگه را خواند، نوشته بود: کودک شما کودن است، از فردا او را به مدرسه راه نمی دهیم.
ادیسون ساعتها گریست و در خاطراتش نوشت:
توماس آلوا ادیسون، کودک کودنی بود که توسط یک مادر قهرمان به نابغه قرن تبدیل شد !

داستان اعتماد به نفس 2

باران بشدت می بارید و مرد در حالیکه ماشین خود را در جاده پیش میراند ، ناگهان تعادل اتومبیل بهم خورده و از نرده های کنار جاده به سمت خارج منحرف شد . از شانس خوبش ،  ماشین صدمه ای ندید اما لاستیکهای آن داخل گل و لای گیر کرد و راننده هر چه سعی نمود  نتوانست آن را از گل بیرون بکشه بناچار زیر باران از ماشین پیاده شد و بسمت مزرعه مجاور دوید  و در زد . کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت میکرد  به آرومی اومد  دم در و بازش کرد راننده ماجرا رو شرح داد و ازش درخواست کمک کرد .
پیرمرد گفت که ممکنه از دستش کاری بر نیاد اما اضافه کرد که :  بذار ببینم فردریک چیکار میتونه برات بکنه .
لذا با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یه قاطر پیر رو گرفت و با زور اونو کشید بیرون تا راننده شکل و قیافه  قاطر رو دید ، باورش نشد که این حیوون پیر و نحیف بتونه کمکش کنه ، اما چه میشد کرد ، در اون شرایط سخت به امتحانش میارزید با هم به کنارجاده رسیدند و کشاورز طناب رو به اتومبیل بست و یه سردیگه اش  رو محکم چفت کرد دور شونه های فردریک یا همون قاطر و سپس با زدن ضربه رو پشت قاطر داد زد :  یالا فردریک ،  هری ، تام ،پل ، فردریک  ، تام  ، هری  پل ....  یالا همگی با هم سعیتون رو بکنین  ... آهان فقط یک کم  دیگه ، یه کم دیگه .... خوبه تونستین!

راننده با ناباوری دید که قاطر پیرموفق شد  اتومیبل رو از گل بیرون بکشه .
با خوشحالی زائد الوصفی از کشاورز  تشکر کرد و در حین خداحافظی ازش این سوال رو کرد :
"هنوزهم نمیتونم باور کنم که این حیوون پیرتونسته باشه ،  حتما هر چی هست زیر سر اون اسامی دیگه است ،  نکنه یه جادوئی در کاره؟!
کشاورز پاسخ داد :  ببین عزیزم ، جادوئی در کار نیست اون کار رو کردم که این حیوون باور کنه عضو یه گروهه و داره یک کار تیمی میکنه، آخه میدونی قاطر من کوره!

اعتماد به نفس

مدير شرکتى روي نيمکتى در پارک نشسته بود و سرش را بين دستانش گرفته بود و به اين فکر می‌‌کرد که آيا می‌تواند شرکتش را از ورشکستگى نجات دهد يا نه. بدهی شرکت خيلى زياد شده بود و راهى براى بيرون آمدن از اين وضعيت نداشت.

طلبکارها دائماً پيگير طلب خود بودند. فروشندگان مواد اوليه هم تقاضاى پرداخت براساس قرارداهاى بسته شده را داشتند.

ناگهان پيرمردى کنار او روي نيمکت نشست و

گفت: "به نظر مياد خيلی ناراحتى."

بعد از شنيدن حرف‌های مدير، پيرمرد گفت: "من می‌تونم کمکت کنم."

نام مدير را پرسيد و يک چک براي او نوشت و داد به دستش و گفت: "اين پول رو بگير. يک سال بعد همين موقع بيا اين‌جا و اون موقع می‌تونى پولى که بهت قرض دادم رو برگردونى." بعد هم از آن‌جا دور شد.

مدير شرکت در حال ورشکستگى، يک چک ٥٠٠٠٠٠دلارى در دستش ديد که امضاء راکفلر داشت، يکى از ثروتمندترين مردان روی زمين.

با خود فکر کرد: "حالا مي‌تونم تمام مشکلات مالی شرکت رو در عرض چند ثانيه برطرف کنم."
اما تصميم گرفت فعلاً چک را نقد نکند و آن را در جاي امنى نگه دارد.
همين که می‌دانست اين چک را دارد، اشتياق و توان تازه‌ای برای نجات شرکت پيدا کرد. توانست از طلب‌کاران براي پرداخت‌هاى عقب‌افتاده فرصت بگيرد. چند قرارداد جديد بست و چند سفارش فروش بزرگ دريافت کرد. در عرض چند ماه توانست تمام بدهی‌ها را تسويه کند و شرکت به سودآورى دوباره رسيد.

دقيقاً يک سال بعد از اتفاقی که در پارک برايش پيش آمده بود، با چک نقد نشده به پارک رفت و روى همان نيمکت نشست.

راکفلر آمد اما قبل از اين‌که بخواهد چک را به او بازگرداند و

داستان موفقيتش را برای او تعريف کند، پرستارى آمد و

راکفلر را گرفت و فرياد زد: "گرفتمش!" بعد به مدير نگاه کرد و گفت: "اميدوارم شما را اذيت نکرده باشد. اين پيرمرد هميشه از آسايشگاه فرار می‌کند و به مردم می‌گويد که راکفلر است."

مدير تازه فهميد اين پول نبود که شرايط او را تغيير داد

بلکه اعتمادبه‌نفس به وجود آمده در او بود که

قدرت لازم برای نجات شرکت را به او داده بود.

هیچ‌گاه امید خود را برای تغییر شرایط از دست ندهید و از تلاش دست نکشید....!

 

دکتر احمد حلت

كارگاه مرد توانگر

مرد ثروتمندی چند کارگاه بزرگ نجاری- آهنگری داشت. او در این کارگاه‌ها گاری و درشکه و کالسکه می‌ساخت و وضع درآمدی بسیار خوبی داشت، اما برخلاف درآمد بالایی که داشت نسبت به کارگران خود سخت می‌گرفت و با بی‌رحمی با آنها رفتار می‌کرد. به‌همین خاطر هر فصل تعداد زیادی از کارگرانش را از دست می‌داد و مجبور بود کارگر جدید استخدام کند و دوباره به آنها آموزش دهد. به همین دلیل وضع درآمدی‌اش نوسان شدید داشت و از این بابت بسیار نگران بود.
روزی خبردار شد که شیوانا از آن نزدیکی می‌گذرد. نزد او رفت و مشکل خود را به شیوانا گفت و راه‌حل خواست. شیوانا گفت: "باید از خود کارگران بپرسی نه من! بیا نزد آنها برویم و از آنها در مورد شرایط کارگاه‌ها سوال کنیم."
شیوانا و مرد ثروتمند وارد هر کارگاهی می‌شدند کارگران سربه زیر می‌انداختند و از ترس قطع حقوق یا مجازات هیچ چیزی جز تعریف نمی‌گفتند. وقتی از همه کارگاه‌ها بازدید شد شیوانا به مرد ثروتمند گفت: "از سوالات کارگران متوجه شدم که آنها از فشار بیش از حد کار و سخت‌گیری‌های بی‌مورد تو و سرکارگرها و حقوق کَمشان ناراضی هستند. این سوالات را اگر جواب دهی مشکلت حل می‌شود."
مرد ثروتمند با تعجب گفت: "اما من قدم‌به‌قدم با شما بودم و هیچ کارگری این سوال را از ما نپرسید؟"
شیوانا با تبسم گفت: "باید نگاه سربه‌زیر و هراسان کارگران و ترس آنها از لب گشودن را زودتر از چاپلوسی‌های سرکارگران می‌دیدی. کارگران بی‌آن‌که سوالی بپرسند و کلمه‌ای بگویند، آن‌چه خواستند را مطرح کردند. اگر می‌خواهی کسب و کارت دوام داشته باشد یاد بگیر سوالات نپرسیده را بشنوی و برای آنها جواب مناسبی پیدا کنی. هرچه بیشتر سوالات نپرسیده را بشنوی، دیرتر غافلگیر می‌شوی و سریع‌تر و در زمان مناسب‌تری می‌توانی جلوی مشکلات را بگیری. فقط کافی است یاد بگیری سوالات نپرسیده را بشنوی!"

 

سخني مفيد از افلاطون

از افلاطون پرسيدند :شگفت انگيز ترين رفتار انسان چيست؟


پاسخ داد : از كودكى خسته مى شود ،

براى بزرگ شدن عجله مى كند و

سپس دلتنگ دوران كودكى خود مى شود .


ابتدا براى كسب مال و ثروت از سلامتى خود مايه مى گذارد

سپس براى باز پس گرفتن سلامتى از دست رفته پول خود را خرج مى كند .


طورى زندگى مى كند كه انگار هرگز نخواهد مرد ،

و بعد طورى مى ميرد كه انگار هرگز زندگى نكرده است .


انقدر به آينده فكر مى كند كه

متوجه از دست رفتن امروز خود نيست ،

در حالى كه زندگى گذشته يا آينده نيست،

زندگى همين حالاست.

همه امور را به خدا بسپار

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود . با اینکه از همه ثروتهای مادی دنیا بهرهمند بود قلبش هیچگاه شاد نبود .
او خدمتکاری داشت که ایمان به خداوند درونش موج می زد.
روزی خدمتکار وقتی که دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت " ارباب , آیا حقیقت ندارد که خداوند پیش از به دنیا آمدن شما

جهان را اداره می کرده است ؟ "
او پاسخ داد : " بله "....
خدمتکار پرسید " آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آن را اداره میکند . "
ارباب دوباره پاسخ داد "بله"
خدمتکار گفت : "پس چطور است به خداوند اجازه بدهید وقتی که شما در این دنیا هستید او آن را اداره کند؟"
به او اعتماد کن, وقتی که تردید های تیره به تو هجوم می آورد !
به او اعتماد کن , وقتی که نیرویت کم است!
به او اعتماد کن , زیرا وقتی که به سادگی به او اعتماد کنی , اعتمادت سخت ترین چیز ها خواهد بود.
آیا راه سخت و ناهموار است؟.
آن را به خداوند بسپار . !
آیا می کاری و برداشت نمی کنی؟
آن را به خدا بسپار.
اراده انسانی خود را به او واگذار .
با تواضع گوش کن و خاموش باش.
ذهن تو از عشق الهی لبریز می شود .
آن را به خداوند بسپار !
در این دنیای گذارا دنیایی که چیزها می آیند و می روند , هیچ چیز باقی نمی ماند .پس آیا چیزی ارزش نگران شدن دارد.

با آن ده چه كردي؟

درویشی به در دهی رسید جمعی کدخدایان را دید آن جا نشسته،
گفت :چون چیزی بدهید وگرنه با شما نیز آن کنم که با آن دیگر کردم.
ایشان بترسیدند
گفتند مبادا این ولیّی یا ساحری باشد و خرابیی از او به ما رسد.
☘ آنچه خواستند بدادند.
بعد از آن از او پرسیدند که که با آن ده دیگر چه کردی؟
☘ گفت
آن جا سوال کردم هیچ به من ندادند، آن ده رها کردم و این جا آمدم
اگر شما نیز چیزی به من نمی دادید این ده رها می کردم و ده دیگر دیگر می رفتم.

#نکته:
علت بسیاری از ترس ها در زندگی جهل است
جهل نسبت به توانمندی های خود
جهل نسبت به واقعیت ها
جهل نسبت به پیامدها و نتایج
جهل نسبت به واکنش ها و عکس العمل های دیگران
و...........
پس در هر موقعیتی هستیم باید از عجله پرهیز کنیم و بکوشیم قبل از هرگونه اقدامی اطلاعات مناسب را به دست آوریم تا بتوانیم در روشنایی حاصل از اطلاعات، زوایای واقعیت ها را درک کنیم و با چراغ روشن اقدام نمایم

ختم روزگار

مردی به‌هم ریخته و افسرده نزد شیوانا آمد و گفت: "من خودم را خیلی زرنگ می‌دانم و از بس که تیز و زرنگ و هشیارم بقیه به من "آخرین زرنگ عالم" یا "ختم روزگار" می‌گویند. این توانایی را دارم که از پس چهره آدم‌های معمولی نیت واقعی آنها را به راحتی حدس بزنم و به‌سادگی به دل و روان آنها نفوذ کنم! با کمک این قدرت نیت‌خوانی هم مانع از آسیب دیدن خودم می‌شوم و هم به آسانی در فکر و ذهن آنها نفوذ می‌کنم."
شیوانا لبخندی زد و

گفت: "ختم روزگار را به نصیحت شیوانا چه نیازی است؟"
آن مرد پاسخ داد: "مساله این است که من برادری دارم که برعکس من خیلی ساده‌لوح و زودباور است. آن قدر ساده عمل می‌کند و سئوالات ساده می‌پرسد که همه فورا می‌فهمند چقدر آسان فریب می‌خورد و

به همین دلیل بعضی اوقات از روی شوخی هم که شده سر او کلاه می‌گذارند و او اصلا ناراحت نمی‌شود."
شیوانا گفت:

"خوب بخشی از زرنگی و تیزبازی خودت را به او هم یاد بده!"
مرد با ناراحتی گفت: "نکته همین‌جاست که وضع زندگی او از من خیلی بهتر است. تقریبا همه معتمدین بازار به او اعتماد می‌کنند و اعتبار او در بازار بسیار زیاد است. برعکس هر کسی که با من برخورد می‌کند با احتیاط خودش را عقب می‌کشد و سعی می‌کند حتی‌الامکان با من دادوستد نکند. لطفا مرا راهنمایی کنید که چرا با این همه زرنگی و تیزی فقیر و تنگدستم!؟ و برعکس برادرم با آن سادگی تا این حد وضع درآمدی و زندگی‌اش عالی است؟"
شیوانا گفت: "به نظر می‌رسد که این برادر توست که زرنگ و هشیار واقعی است. آدم وقتی زرنگ‌تر از بقیه است این را با صدای بلند اعلام نمی‌کند و با تیزبازی سعی نمی‌کند بقیه را تحقیر کند و هشیاری و قدرت ذهنی خود را به رخ آنها بکشد. اگر چنین کند آدم‌های اطرافش به‌سادگی خود را عقب می‌کشند و سعی می‌کنند حتی‌الامکان منابع و امکانات خود را در اختیار او قرار ندهند.
تو درواقع داری چوب زرنگ‌بازی و تیز بودن خودت را می‌خوری. از این به بعد سعی کن خودت را معمولی و ساده جلوه دهی. در این‌صورت آدم‌های فریبکار و کسانی که می‌خواهند تو را گول بزنند با شیوه‌های ساده و ابتدایی به سراغ تو می‌آیند و در نتیجه تو می‌توانی به‌راحتی آنها را بشناسی و ضرر وارده به خودت را به حداقل برسانی.
از سوی دیگر، همه آدم‌ها اهل فریب و حقه‌بازی نیستند. آنها وقتی تو را صاف و ساده و بی‌غل‌و‌غش ببینند بیشتر به تو اعتماد می‌کنند و تو را همان‌طوری که هستی می‌پذیرند و به تو نزدیک می‌شوند و امکانات و منابع خود را در اختیار تو قرار می‌دهند.
زرنگ واقعی کسی است که زرنگ‌تر بودن خودش را به دیگران اعلام نکند. برعکس کسی که دائم سعی می‌کند با مچ‌گیری و لو دادن و آشکار ساختن رازها، خودش را تیز و رند و ختم روزگار اعلام کند، بهره چندانی از هوش و زرنگی نبرده است. چرا که با اعلام زرنگ‌تر بودن خودش شرایط را برای زندگی و ارتباط با بقیه سخت‌تر می‌سازد."
شیوانا سپس لبخند زد و گفت: "متاسفم از این‌که به تو بگویم برادر ساده و بی‌غل‌و‌غش تو صدها مرتبه از تو زرنگ‌تر و هشیارتر است و برای همین هم وضع زندگی‌اش خوب و عالی است. ختم روزگار بودن و آن را به رخ دیگران کشیدن نفرت و تنهایی می‌آورد. زندگی است سخت و پیچیده می‌شود و بقیه از تو گریزان می‌شوند. کجای این رفتار زرنگی و هشیاری است که به آن می‌بالی؟!"

يادگيري چيزيهايي كه به درد خودت و اطرافيانت نخورد بي فايده است .

شیوانا از جاده‌ای می‌گذشت. مرد میانسالی او را شناخت. خودش را نزدیک او رساند و با او همسفر شد. مدتی که گذشت مرد میانسال شروع به تعریف از خودش کرد و گفت: "من چندین زبان خارجی آموخته‌ام و به علم طب و مهندسی هم مسلطم و کتاب‌های زیادی را خوانده و چند کتاب هم نوشته‌ام."
شیوانا به سرووضع ظاهری او نگاه کرد و گفت: "پس چرا با این سرووضع ضعیف پیاده راه می‌روی؟"
مرد گفت: "من نمی‌توانم یک‌جا پابند شوم. زن و فرزند را هم رها کرده‌ام و به قصد یادگیری چیزهای جدید راهی شهرهای دور شده‌ام. به نظر من یادگیری مهم‌ترین چیز در عالم است."
شیوانا تبسمی کرد و هیچ نگفت. بعد از مدتی به یک مزرعه رسیدند. وسط مزرعه مترسکی روی یک‌پای چوبی‌اش ایستاده بود و کلاهی به سر داشت و با ظاهری مسخره انتهای جاده را نگاه می‌کرد. شیوانا اشاره‌ای به مترسک کرد و گفت: "برای مترسکی که قرار است راه نرود همان یک‌پا هم اضافه است!"
مرد میانسال با تعجب به مترسک نگاه کرد و گفت: "حق با شماست. مترسک پا به دردش نمی‌خورد چون از آن استفاده نمی‌‌کند. وقتی انسان از چیزی استفاده نکند داشتن یا نداشتن آن‌چیز برایش تفاوتی ایجاد نمی‌کند. درواقع انسان هرچه چیزهای بی‌فایده کمتری در اختیار داشته باشد خوشبخت‌تر است."
شیوانا با لبخند گفت: "تو که همه اینها را می‌دانی چرا در همان شهر خودت و کنار زن و فرزندت نماندی تا علومی که آموختی را به‌کار بگیری و دردی از خودت و دیگران درمان کنی. یدک کشیدن این‌همه ادعا و دانش استفاده نکردن از آن چه فایده‌ای دارد؟!"
مرد میانسال ایستاد و با حیرت پرسید: "یعنی می‌گویید یادگیری خوب نیست؟"
شیوانا پاسخ داد: "یادگیری چیزی که به درد خود شخص و اطرافیانش نخورد وقت تلف کردن است. درست شبیه ساختن پاهای اضافی برای مترسک است. مترسک همان یک‌پا هم برایش زیادی است. چون هیچ‌وقت قرار نیست راه برود!"

خودت پيش قدم شو

مردی با لباس ژنده و کثیف در گوشه‌ای از جاده نشسته بود و در کنار بقیه دست‌فروشان به رهگذران میوه می‌فروخت. هرچند میوه‌های او هم مانند بقیه بودند اما به‌خاطر ظاهر بسیار ژولیده و به‌هم ریخته‌اش، مشتریان ترجیح می‌دادند از بقیه خرید کنند و در نتیجه او فروش خوبی نداشت.
شیوانا همراه شاگردش مشغول خرید بود. نزدیک او که رسید به میوه‌ها نگاه کرد و به شاگردش گفت: "از این‌ها می‌خریم."
سپس کنار مرد نشست و احوالش را پرسید. مرد گفت: "روزگار با ما نساخت. پدر و مادرم آدم‌های فقیری بودند و از مال دنیا چیزی برای ما نگذاشتند تا مثل بقیه زندگی راحتی داشته باشیم. پدرم میوه‌فروش بود و من هم برای سیر کردن شکم اهل و عیال مجبورم راه او را ادامه دهم. هرچند مشتری کم است و خرجم به دخلم نمی‌رسد! ای‌کاش پدر و مادرم کمی ‌بیشتر تلاش می‌کردند و

ثروتی برایم می‌گذاشتند!"
شیوانا اشاره‌ای به لباس و سرووضع مرد انداخت و گفت: "گیریم پدر و مادرت مثل بعضی از این فروشندگان سرمایه اولیه‌ای برای تو به ارث نگذاشتند. این چه ربطی به ژولیدگی و آشفتگی ظاهر تو دارد. لااقل می‌توانی خودت را تمیز کنی و با سرووضع مرتب‌تری این‌جا بنشینی. می‌توانی کمی زحمت بکشی و این میوه‌های مرغوب را در سبدها و جعبه‌های مناسب‌تری به مشتری عرضه کنی. می‌توانی در مکان بهتری از این بازار بنشینی تا مردم راحت‌تر بتوانند از تو خرید کنند. این کارها که نمی‌کنی چه ربطی به پدر و مادرت دارد؟!"
مرد با ناراحتی گفت: "یعنی می‌گویید آنها در بدبختی الان من بی‌تقصیرند؟!"
شیوانا با لبخند گفت: "این سوالی است که بچه‌های خود تو وقتی بزرگ شدند از خودشان می‌پرسند. آنها خواهند گفت اگر پدرمان کمی متفاوت عمل می‌کرد و سهم خودش را از زندگی درست می‌گرفت شاید ما در شرایط بهتری بودیم. و اگر آنها هم سهم خودشان را انجام ندهند

باز همین سوال را فرزندانشان از آنها خواهند پرسید.
یافتن مقصر در گذشته برای پوشاندن تنبلی و بی‌تحرکی الان خودمان، حقه‌ای است لورفته که در این روزگار دیگر کسی آن را جدی نمی‌گیرد. این جمله وقتی بر زبان آورده می‌شود فقط یک معنا را در ذهن بقیه زنده می‌کند. آن معنا این است: «من برای تغییر وضعیت موجود به سهم خودم هیچ کاری را انجام نمی‌دهم. منتظرم بقیه این کار را برای ما انجام دهند!»"
شیوانا سپس از جا برخاست و گفت: "و مطمئن باش برای کسی که خودش برای تغییر پیش‌قدم نمی‌شود دیگران حتی یک‌قدم هم جلو نمی‌آیند."

با دوستان فعال و موفق و پرتلاش همنشين شويد .

سالیان سال،شهر مونتری در کالیفرنیا بهشت پلیکان ها بود.

این شهر محل بسیاری از کارخانجات کنسرو ماهی بود.

در واقع خیابانی به نام راسته کنسروسازی در این شهر هست.

پلیکان ها به این علت این شهر را دوست داشتند که ماهیگیران صیدشان را تمیز

می کردند و پس مانده ها را دور می ریختند و پلیکان ها می توانستند

با آن ها دلی از غذا درآورند.

در شهر مونتری هر پلیکانی می توانست بی هیچ تلاشی حسابی غذا بخورد.


اما به مرور زمان میزان ماهیان سواحل کالیفرنیا کاهش یافت و

کارخانجات کنسروسازی یکی یکی بسته شدند.

اینجا بود که پلیکان ها دچار مشکل بزرگی شدند.

آن ها سال های سال ماهی نگرفته بودند و چاق و تنبل شده بودند.

حالا که غذای سهل الوصولشان از بین رفته بود، عملاً دچار قحطی شدند.


طرفداران محیط زیست منطقه به مغزشان فشار آوردند تا

راهی برای کمک به پلیکان ها پیدا کنند،

و سرانجام راه حل را یافتند.پلیکان هایی را از منطقه ای دیگر وارد کردند

که عادت داشتند هر روز به صید ماهی بروند،

و آن ها را با پلیکان های محلی درآمیختند.

تازه واردها فوراً شروع به صید غذای خودشان کردند و

مدتی طول نکشید که پرندگان بومی گرسنه هم به آن هاپیوستند و

بار دیگر شروع به ماهیگیری کردند.

با افرادی هم نشین شوید که فعال،موفق و پرتلاش هستند.


آن ها شما را هم با خود همراه خواهند کرد.

قضاوت کردن در مورد افراد

  شیخ بهائی (لاغر اندام ) درروزگار ورودش به اصفهان بدلیل ناشناس بودنش و عدم شناخت افراد داخل قصر شاه عباس، سربازان شاه از ورود او به قصر و رفتن وی نزد شاه عباس جلوگیری میکردند. شیخ بهائی مجبور میشود برای ورود به قصر و رفتن پیش شاه عباس ترفندی بزند که یکی از شاهکار های سیاسی شیخ محسوب میشود وآن اینگونه بوده است که حلاج پنبه زنی را که خوش هیکل و چاق و چله ایی داشته استخدام میکند و اورا به حمام برده خضاب میکند و لباس فاخری بر تن او مینماید و به او میگوید من ترا به قصر شاه عباس میبرم و بعنوان یک شخصیت مهم علمی معرفی میکنم و تو فقط سرت را بجنبان! حلاج میگوید من که سواد ندارم اگر از من سئوالی بپرسند جوابی ندارم ، شیخ بهائی میگوید هرچه از تو پرسیدند بگو این سئوال شما انقدر ساده است که پیشکار من هم میتواند جواب دهد ! آنگاه من پاسخ میدهم! لذا وقتی شاه عباس با حلاج که سواره بود و شیخ پیاده ، به قصر شاه در عالی قاپو رفتند شیخ همه مناصب خود را به حلاج نسبت داد و از سربازان خواست راه عالم ناشناس را به قصر شاه بازکنند تا مورد خشم شاه واقع نشوند و سربازان نیز از ترس شکایت عالم جدیدالورود راه را بازکردند و شیخ به مجلس شاه راه یافت ودر مجلس هرچه علما از حلاج سئوال میکردند اوکه همواره مشغول خوردن بود مسئله را به پیشکارش یعنی شیخ بهایی حواله میداد تا اینکه شاه از پاسخ های حلاج فهمید کاسه ایی زیر نیم کاسه هست و از شیخ بهایی موضوع را استفسار نمود و شیخ بهایی نیز حقیقت را گفت و در همان جلسه شاه از ابتکار شیخ بهائی چنان خشنود شد که منصب شیخ الاسلامی را به وی پیشنهاد کرد. نتیجه اخلاقی : همیشه همه چیز همانگونه که بنظر می رسد نیست . بخصوص قضاوت در مورد افراد . ( سعی کنیم زود در مورد افراد قضاوت نکنیم .)