اعتماد به نفس
مدير شرکتى روي نيمکتى در پارک نشسته بود و سرش را بين دستانش گرفته بود و به اين فکر میکرد که آيا میتواند شرکتش را از ورشکستگى نجات دهد يا نه. بدهی شرکت خيلى زياد شده بود و راهى براى بيرون آمدن از اين وضعيت نداشت.
طلبکارها دائماً پيگير طلب خود بودند. فروشندگان مواد اوليه هم تقاضاى پرداخت براساس قرارداهاى بسته شده را داشتند.
ناگهان پيرمردى کنار او روي نيمکت نشست و
گفت: "به نظر مياد خيلی ناراحتى."
بعد از شنيدن حرفهای مدير، پيرمرد گفت: "من میتونم کمکت کنم."
نام مدير را پرسيد و يک چک براي او نوشت و داد به دستش و گفت: "اين پول رو بگير. يک سال بعد همين موقع بيا اينجا و اون موقع میتونى پولى که بهت قرض دادم رو برگردونى." بعد هم از آنجا دور شد.
مدير شرکت در حال ورشکستگى، يک چک ٥٠٠٠٠٠دلارى در دستش ديد که امضاء راکفلر داشت، يکى از ثروتمندترين مردان روی زمين.
با خود فکر کرد: "حالا ميتونم تمام مشکلات مالی شرکت رو در عرض چند ثانيه برطرف کنم."
اما تصميم گرفت فعلاً چک را نقد نکند و آن را در جاي امنى نگه دارد.
همين که میدانست اين چک را دارد، اشتياق و توان تازهای برای نجات شرکت پيدا کرد. توانست از طلبکاران براي پرداختهاى عقبافتاده فرصت بگيرد. چند قرارداد جديد بست و چند سفارش فروش بزرگ دريافت کرد. در عرض چند ماه توانست تمام بدهیها را تسويه کند و شرکت به سودآورى دوباره رسيد.
دقيقاً يک سال بعد از اتفاقی که در پارک برايش پيش آمده بود، با چک نقد نشده به پارک رفت و روى همان نيمکت نشست.
راکفلر آمد اما قبل از اينکه بخواهد چک را به او بازگرداند و
داستان موفقيتش را برای او تعريف کند، پرستارى آمد و
راکفلر را گرفت و فرياد زد: "گرفتمش!" بعد به مدير نگاه کرد و گفت: "اميدوارم شما را اذيت نکرده باشد. اين پيرمرد هميشه از آسايشگاه فرار میکند و به مردم میگويد که راکفلر است."
مدير تازه فهميد اين پول نبود که شرايط او را تغيير داد
بلکه اعتمادبهنفس به وجود آمده در او بود که
قدرت لازم برای نجات شرکت را به او داده بود.
هیچگاه امید خود را برای تغییر شرایط از دست ندهید و از تلاش دست نکشید....!
دکتر احمد حلت